بانوي باران

خدايا

خدايا ديدگانم همه جا و در همه هنگام به سوي تو نگران بود

تا عاقبت آن را بستم و گفتم تو اينجايي

اين پرسش و اين فرياد كه <<تو كجايي؟>>به هزاران جويبار اشك مبدل گشت

و سيل اطمينان عالم را در بر گرفت

كه <<من اينجايم>>

هر روز كه مي گذرد ،تو مرا بيشتر شايسته آن ارمغان هاي كوچك

و در عين حال بزرگ مي گرداني

كه تمنا ناكرده به من عطا داشتي

اين آسمان و آن روشنايي،اين تن و اين جان و اين ادراك

و با اين موهبت ها مرا از خطر افزون طلبي دورم ساختي

چه بسيار زمان ها كه من سرگشته در كار خويش

عمرم را به بيهودگي صرف كردم

و چه اوقاتي كه به خود آمده و آسيمه سر به دنبال هدف خويش شتافته ام

هر روز كه سپري گشت تو با رد تمناي من

هر دم و ره گاه شايسته ام دانستي

كه به سئيت روي آورم و از اين گذرگاه ،مرا از خطر هوس هاي سست

و بي بنيان در امانم نگاهداشتي.


[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ 14:39 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(2) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید