كاش بدوني عشق پايان نداره
كاش بدوني كه عشقت در قلبم هميشگي است
كاش بدوني كه عشق قهر و آشتي نميشناسه
بانوي باران
|
كاش بدوني
كاش بدوني عشق پايان نداره كاش بدوني كه عشقت در قلبم هميشگي است كاش بدوني كه عشق قهر و آشتي نميشناسه
[ دوشنبه 09 دی 1392 ] [ 18:37 ] [ banooyekoochak ]
[
ارسال نظر(0)
] رحلت پيامبر گرامي (ص)و فرزندش امام حسن مجتبي(ع) تسليت باد
التماس دعا [ دوشنبه 09 دی 1392 ] [ 18:21 ] [ banooyekoochak ]
[
ارسال نظر(1)
] ببار باران...
ببار باران كه دلتنگم مثال مرده بي رنگم ببار باران كمي آرام كه پاييز هم صدايم شد كه دلتنگي و تنهايي رفيق با وفايم شد ببار باران بزن بر شيشه قلبم ،بكوب اين شيشه را بشكن كه درد كمتري دارد اگر با دست تو باشد ببار باران در خت و برگ خوابيدن اقاقي ،ياس وحشي ، كوچه ها و روزهاست خشكيدن ببار باران جماعت عشق را كشتن كلاغا بوته ي سبز وفا را بي صدا خوردن ولي باران ، تو با من بي وفايي تو هم تا خانه ي همسايه مي باري و تا من ، ميشوي يك ابر تو خالي
[ یکشنبه 08 دی 1392 ] [ 09:04 ] [ banooyekoochak ]
[
ارسال نظر(0)
] جرم من
در سكوت سردت يخ زده گام نفسهاي من بي حاصل كه تو را داد زنم كه به فرياد رسي بشنو اي همدم بي معوايم كه مرا نيست كسي ،نبود هم نفسي تا كه شايد روزي تو به دادم برسي بشنو اي مونس تنهايي بي پايانم كه من بي تو تنهايم
[ یکشنبه 08 دی 1392 ] [ 08:53 ] [ banooyekoochak ]
[
ارسال نظر(0)
] سكوت خدا
شايد غزلي بگويم ... شايد غزلي بگويم در اين كوچه هاي تنگ دنيا شايد از درد دلي بگويم با خداي اين دو دنيا شايد روزگاري من هم سكوت خدا را بشنوم شايد روزگاري من هم به آن آيين بگروم شايد امشب شايد امروز و شايدم فردا نمي دانم اما غزلي مي گويم... غزلي مي گويم كه در آن وسعت ثانيه ها پيداست غزلي مي گويم كه در آن ارزش ارزش انسانها به وفاست كه در آن هيچ كس تنها نيست همه چيز زيباست در شعرم باران را به تصوير مي كشم باد را به مهماني مي خوانم و خدا را پادشاه قصرم مي سازم خاطره ها را در گوشه اي از تصوير مي كشم شايد آبي باشند نمي دانمولي اكنون شعر من خيس شده است از باران خاطرات... و بوي كاه گل مي آيد از كلماتم بوي ده روستا و خدا
[ یکشنبه 08 دی 1392 ] [ 08:48 ] [ banooyekoochak ]
[
ارسال نظر(0)
] افق روشن
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پرواز خواهيم داد ومهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت روزي كمترينسرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادري است روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه ايست وقلب براي زندگي بس است روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي است تا من بخاطر آخرين شعر رنج قافيه نبرم روزي كه هر لب ترانه ايست تا كمترين سرود ، بوسه باشد روزي كه تو بيايي ،براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يكسان شود روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم ومن آن روز را انتظار مي كشم حتي روزي كه ديگر نباشم...
[ شنبه 07 دی 1392 ] [ 11:16 ] [ banooyekoochak ]
[
ارسال نظر(1)
] زندگي با تو
زندگي با تو زندگي با تو كردن خوش است به اميد وصل تو بودن خوش است اشك خونين ز چشم در پيش تو چكيدن خوش است مي از ساغر لب تو نوشيدن خوش است نا له ي ني و آهي جگر كشيدن پيش تو خوش است همچو مجنون زنجير عشق تو در پا انداختن خوش است چو پروانه بگرد شمع رخسار تو سوختن خوش است در بند عشق تئ همچو عشاق جهان شهره ي آفاق شدن خوش است سر به بالين تو ماندن وجان از براي تو دادن خوش است [ شنبه 07 دی 1392 ] [ 08:51 ] [ banooyekoochak ]
[
ارسال نظر(0)
] عشق...
نمي دانم عشق كجاست؟ اصلاً هست ؟ آري انگار آن طرف تر ساي اي مبهم از عشق به چشم ميخورد چه كسي آن را پشت پنجره پنهان كرده تو؟ من؟ نه ...! واي راست مي گويي در آن لحظه كه پرده را كشيدم كه آفتاب پوستم را نسوزاند عشق را پشت پرده پنهان كردم و مدتهاست به دنبال آن ميگردم و پرسش روزم اين شده عشق كجاست ؟ اصلاً هست؟ [ پنجشنبه 05 دی 1392 ] [ 18:36 ] [ banooyekoochak ]
[
ارسال نظر(0)
] |
|