بانوي باران

سوز دل...

ميرم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش

به خدا ميبرم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش

ميبرم تا در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق زين همه خواهش بيجا و تباه

ميبرم تا زتو دورش سازم ز تو اي جلوه اميد محال

ميبرم زنده به گورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال...


[ شنبه 16 فروردین 1393 ] [ 16:53 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(7) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید