بانوي باران

مي نويسم...

مي نويسم

به ياد روزهاي انتظار

به ياد لحظه هاي فراق

به ياد چشم هاي اشكبار

به ياد سينه هاي داغدار

مي نويسم

به ياد خلوت هاي غمبار

به ياد غروب هاي دلگير

و طلوع حسرت بار

به ياد الهه ي پاك نجابت

از تمام قصه هاي خود پر كشيده ام

وقتي كه فرصت ماندن گذشته است

وقتي كه از سكوت دلتنگ لحظه ها

تابوت مرگ به خانه من بازگشته است

بايد براي هميشه بمانم در اين غروب؟

بايد كه غصه و غم را صدا كنم؟

بايد كه غرق در لحظه هاي دلتنگيم شوم؟

نه هرگز چنين نخواهم كرد

مي خواهم بمانم زيرا.......

در بن بست هم راه آسمان باز است.

 

 

 

 


[ پنج‌شنبه 28 آذر 1392 ] [ 10:20 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(1) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید