بانوي باران

به دنبال خدا

كودك زمزمه كرد :خدايا با من حرف بزن.

و يك چكاوك در مرغزار نغمه سر داد.

كودك نشنيد.

او فرياد كشيد : خدايا با من حرف بزن .

صداي رعد و برق آمد.

اما كودك گوش نكرد.

او به دور و برش نگاه كرد و

گفت: خدايا بگذار تو را ببينم 

ستاره اي درخشيد .

اما كودك نديد.

او فرياد كشيد خدايا معجزه كن

نوزادي چشم به جهان گشود

اما كودك نفهميد.

او از سر نا اميدي گريه سر داد

و گفت: خدايا به من دست بزن

بگذار بدانم كجايي

خدا پايين آمد و بر سر كودك دست كشيد.

اما كودك دنبال يك پروانه كرد.

او هيچ در نيافت و از آنجا دور شد.


[ شنبه 02 آذر 1392 ] [ 08:53 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(1) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید