بانوي باران

خسته شدم...

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم

خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...

بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم

زخم پاهايم به من مي خندند...

خسته شدم بس كه تنها دويدم...

اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن

مي خواهم با تو گريه كنم...

خسته شدم بس كه تنها گريه كردم

مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم

خسته شدم بس كه تنها ايستادم


[ شنبه 02 آذر 1392 ] [ 08:41 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(0) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید