بانوي باران

دلخوري لاك پشت از خدا...

پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني،

مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.

ناراضي و نگران بود.پرنده اي در آسمان پر زد،سبك.

و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت:اين عدل نيســـت.

كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي.من هيچگاه نمي رسم.هيچ گاه .

و در لاك سنگي خود خزيد،به نيت نا اميدي.

خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد .

كره اي كوچك بود.و گفت:نگاه كن ابتدا و انتها ندارد.

هيچ كس نمي رسد .چون رسيدني در كار نيست .فقط رفتن است.

حتي اگر اندكي.هر بار كه مي روي ،رسيده اي. و باور كن آنچه بر دوش توست،

تنها لاكي سنگين نيست.

تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي.

خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت .ديگر نه بارش چندان سنگين بود

و نه راه ها چندان دور.

سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتي اگر اندكي...


[ سه‌شنبه 29 بهمن 1392 ] [ 09:53 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(0) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید