بانوي باران

دلم مي خواهد بگويد دوستت دارم

گاهي چنان قلبم به تپش مي آيد

كه گويي دارد از سينه ام بيرون ميزند

در آن لحظه مي خواهم بگويم دوستت دارم

مي خواهم صدايت بزنم و بگويم

كنارم باش

زندگيم باش

اميدم باش

اما تو چنان غرق در دنياي خودت هستي كه

انگار صداي قلبم را نميشنوي

ميترسم از دستت بدهم

ميترسم هيچگاه كنارم نباشي

اما من عاشقم

عشقي كه نميدانم انتهايش شكست است يا وصال

در مسير سختي قرار دارم

اگر تو كنارم باشي ميتوانم از اين راه بگذرم

اگر تو دستم را بگيري ديگر هراسي ندارم

اما افسوس...

مدتهاست بقضي در گلو دارم

نمي دانم چگونه بگويم كه نميتوانم از عشق تو جدا شوم

اما گاهي حس مي كنم بايد بروم

بايد از زندگيت جدا شوم ،دور شوم ، گم شوم

راه سختي دارم

سر يك چهار راه مانده ام

و نمي دانم چه كنم ...

نمي دانم...

اما بدان دوستت دارم

 

 

 

 


[ سه‌شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 12:31 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(0) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید