بانوي باران

سكوت خدا

شايد غزلي بگويم ...

شايد غزلي بگويم در اين كوچه هاي تنگ دنيا

شايد از درد دلي بگويم با خداي اين دو دنيا

شايد روزگاري من هم سكوت خدا را بشنوم

شايد روزگاري من هم به آن آيين بگروم

شايد امشب شايد امروز و شايدم فردا نمي دانم

اما غزلي مي گويم...

غزلي مي گويم كه در آن وسعت ثانيه ها پيداست

غزلي مي گويم كه در آن ارزش ارزش انسانها به وفاست

كه در آن هيچ كس تنها نيست همه چيز زيباست

در شعرم باران را به تصوير مي كشم باد را به مهماني مي خوانم

و خدا را پادشاه قصرم مي سازم

خاطره ها را در گوشه اي از تصوير مي كشم

شايد آبي باشند نمي دانمولي اكنون شعر من خيس شده است

از باران خاطرات...

و بوي كاه گل مي آيد از كلماتم بوي ده روستا و خدا

 


[ یکشنبه 08 دی 1392 ] [ 08:48 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(0) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید