بانوي باران

مي خواهم با تو سخن بگويم

من در اين دلواپسي ها نشسته ام تنها

مي خواهم با تو سخن بگويم

مي خواهم با چهره ات را با همان لبخند دلفريب ببينم

مي خواهم هر چه انتهايش به اسم تو و ياد تو ختم مي شود

شعرهايم ناتمام ماندند

اسير دلتنگي شدم من

وخواب مرا به روياي با تو بودن مي رساند

كاش خيابانهاي شلوغ سهم ما نبودند

اما غصه اي نخواهم خورد

اشكهايم را براي شانه هاي تو ذخيره خواهم كرد

حرف هاي نا تمامم را به روي ديوار قلبم حك مي كنم

و با ديدنت همه را تكميل مي كنم

پاييز از راه مي رسد و ما دوباره به بودن و رسيدن به انتهاي جاده سرنوشت مي انديشيم

 


[ دوشنبه 04 آذر 1392 ] [ 08:20 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(0) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید