بانوي باران

پسرك...

پسرك گرسنه اش است ، به طرف يخچال مي رود

در يخچال را باز مي كند...

عرق شرم بر پيشاني پدر مي نشيند

پسرك اين را مي داند

دست ميبرد بطري آب را بر مي دارد

كمي آب در ليوان مي ريزد...

صدايش را بلند مي كند "چقدر تشنه ام بود"

پدر اين را ميداند كه پسر كوچولويش چقدر بزرگ شده است.

 


[ یکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 08:06 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(0) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید