بانوي باران

گفتي...

گفتي:آواز اين پرنده

مثل حضور مبهم تنهايي است

با دست خود گلوي قناري را از حجم استخواني تن كندم

گفتي : تنها

در خط استوايي هر سينه

روز ورود عشق چه رويايي است

با دست خود دريچه هر دل را

از چارچوب تنگ بدن كندم

گفتي ،دوباره گفتي:

اينجا چقدر بي تو تماشايي است

با دست خويش ،خود را در

لحظه شكوفه شدن كندم

 

 


[ شنبه 16 فروردین 1393 ] [ 16:31 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(0) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید