بانوي باران

گنجشك و خدا

گنجشك كنج آشيانه اش نشسته بود !!

خدا گفت :چيزي بگو ...!

گنجشك گفت : خسته ام ...

خدا گفت : از چه ...؟

گنجشك گفت : از تنهايي، بي كسي ، بي همدمي،كسي تا به خاطرش بپري،

بخواني، او را داشته باشي ...!

خدا گفت : مگر مرا نداري ...؟

گنجشك گفت: گاهي چنان دور مي شوي كه بالهاي كوچكم به تو نمي رسند ...!

خدا گفت : آيا هرگز به ملكوتم آمده اي ...؟

گنجشك ساكت شد ...

خدا گفت :

آيا هميشه در قلبت نبودم ؟

چنان از غير پرش كردي كه ديگر جايي برايم نمانده ..

چنان كه ديگر توان پذيرشم را نداري...

گنجشك سر به زير انداخت ، چشم هاي كوچكش از دانه هاي اشك پر شد...

خدا گفت : اما هميشه در ملكوتم جايي براي تو هست...

بيا ............

گنجشك سر بلند كرد ، دشتهاي آن سو تا بي نهايت سبز بود...

گنجشك به سمت بي نهايت پر گشود...

به سمت ملكوت ............

 


[ شنبه 11 آبان 1392 ] [ 08:13 ] [ banooyekoochak ] [ ارسال نظر(0) ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران